تبلیغات
شهدای آبدالو هریس - مطالب اسفند 1393


تاریخ : دوشنبه 1393/12/25 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات


تاریخ : یکشنبه 1393/12/24 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات


تاریخ : یکشنبه 1393/12/24 | 11:56 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات


تاریخ : یکشنبه 1393/12/24 | 11:50 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات

در مـقابـلِ تقــدیــرِ خـداونـد. . . .
مثـلِ کـودکـی یـک ساله بـاشـــ

که وقتـی او را به هـوا مـی‌انـدازی ، 
مـی‌خنـدد ،

چــون ایمـان دارد ،
تـو او را خـواهـی گـرفـــت. . . .

آیـا به همـان اندازه به خـدای خــودت ایمـــان نـداری؟ . . .

ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 1393/12/6 | 06:34 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات

من دیگه حرفی ندارم 
راس میگه خب
بچه هم که بودیم اینطوری بود .......


تاریخ : سه شنبه 1393/12/5 | 05:14 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات

کربلا شهریست ای دل شهریارش زینب است
اعتبــارش از حسیــن و اقتـــدارش زینب است

نام زینــب با حسیـــن حک گشتـه در ایوان دل
دل که شد بیت الحسین، نقش ونگارش زینب است

شیعه دارد در دلش یکتا کتاب قیمتی
ناشرش باشد حسین ، آموزگارش زینب است

هرکه نازد بر کسی زینب بنازد بر حسین
جان زهرا این حسین دار و ندارش زینب است

┘◄ ابراهیم صاحبی


تاریخ : سه شنبه 1393/12/5 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات

علامه حسن زاده آملی : 
• سینه خود را شکافتم ، به هر جای آسمان که رفتم ، این سید(خامنه ای) را دیدم . باید قنبر حضرت خامنه ای کبیر بود . 

• گوش‌تان به دهان رهبر باشد. چون ایشان گوششان به دهان حجت‌بن‌الحسن(عج) است.

این جملات وقتی بیشتر معنا پیدا می‌كند كه بدانیم صاحب تفسیر المیزان، علامه طباطبایی درباره علامه حسن‌زاده فرموده‌اند: 【حسن‌زاده را كسی نشناخت جز امام زمان(عج).】 

ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 1393/12/5 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات
روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت.
تصمیم گرفت مدتی زیر درختی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاهها را برداشته اند و بر سرشان گذاشته اند!!

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.
در حال فکر کردن اتفاقی سرش را خاراند و دید که میمون ها هم همین کار را کردند.
او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. 
لذا این کار را کرد.
میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند.
او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
...
سالها بعد نوه او هم کلاه فروش شد.
پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.
یک روز که نوه ی او از همان جنگل گذشت، در زیر درختی استراحت کرد و اتفاقا همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین امد و کلاه را از سرش برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : "فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری."

تاریخ : سه شنبه 1393/12/5 | 05:04 ب.ظ | نویسنده : حمید اسدالهی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.